محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

682

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« اى پادشاه ما بندگان مطيع توايم و سر خلاف تو نداريم و خانه ما خانه اى نيست كه به طلب آن آمده اى . از خانه خويش لات را مقصود داشتند . خانه اى كه مىجويى در مكه است . مقصودشان كعبه بود . و ما كس ميفرستيم كه بلد تو باشد . » و ابرهه از آنها بگذشت و ابو رغال را با وى فرستادند . ابرهه برون شد و ابو رغال همراه وى بود تا به مغمس رسيد و در آنجا ابو رغال بمرد و عربان به قبر وى سنگ زدند و همان قبر است كه مردمان در مغمس بدان سنگ مىزنند . و چون ابرهه به مغمس فرود آمد يكى از حبشيان را به نام اسود بن مقصود با گروهى بفرستاد كه سوى مكه شد و اموال مكيان را از قريش و ديگران براند و از جمله دويست شتر از عبد المطلب بن هاشم بود كه در آن روزگار بزرگ و سالار قريش بود . قريش و كنانه و هذيل و ديگر مردم حرم خواستند با وى جنگ اندازند و بدانستند كه تاب وى ندارند و چشم پوشيدند . و ابرهه حناطهء حميرى را به مكه فرستاد و به دو گفت سالار و بزرگ شهر را بجوى و به دو بگوى كه شاه مىگويد : « من سر جنگ شما ندارم ، براى ويران كردن خانه آمده‌ام و اگر به دفاع از آن به جنگ نياييد ، نياز به خونريزى ندارم . » و اگر سر جنگ من ندارد او را پيش من آر . و چون حناطه به مكه در شد پرسيد كه سالار و بزرگ مكه كيست ؟ به دو گفتند : « عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى . » و حناطه پيش وى شد و آنچه را ابرهه فرمان داده بود با وى بگفت . عبد المطلب گفت : « به خدا ما سر جنگ وى نداريم و تاب آن نياريم . اين بيت الله الحرام است و خانه ابراهيم خليل است . اگر خداى از آن دفاع كند ، از خانه خويش كرده و اگر خواهد خانه را به ابرهه واگذارد كه ما را نيروى دفاع نيست . » حناطه به دو گفت : « پيش شاه بيا كه گفته ترا پيش وى برم . »